بنده محمد کرایی عضو انجمن علمی کامپیوتر هستم که هم اکنون در دانشگاه شهرضا مشغول به تحصیل میباشم
این وبلاگ رو که دیدم خیلی خوشحال شدم
ایشالا که بچه ها همگی به این وبلاگ سر بزنند و یه سر سامونی بهش بدن
مرسی یو
بای بای
خداییش حال کردم این وبلاگ رو دیدم
یه عکس میذارم که وبلاگ بدون عکس نمونه

من رو که میشناسید؟
بابا وسطی خودمم
و اما این زوج خوشبخت ساکن شیرازیم. کاوه و فریبا
من تازه این وبلاگ را پیدا کردم واقعا کار جالب و قشنگی است. باور کنید با خوندن مطالب این وبلاگ، تمامی خاطرات آن دورانِ به یاد ماندنی برایم زنده شد در این وبلاگ هیچ یادی از بچه های ورودی ۷۶ نشده است اینجا جا دارد که من یادی از تمامی بر و بچه های ادبیاتی ورودی ۷۶ کنم که واقعا ، بچه هایی باصفا و پرمحبت بودند. مخصوصا از علی محمودی، غبیشاوی، پورطریفی،محمدرفیع کریمی،عبیات،سیامک شریفی،احمد سنایی یاد میکنم که در معرفت و صفا سرآمد همه بودند . یاد همشون بخیر
خاک پای تمام دانشجویان باصفای دانشکده ی پرماجرای شوشتر
حسین خدایی نسب ورودی ۷۶ ادبیات فارسی
ما یه فامیل (دخترهستش )داریم فردا میخواد بیاد اهواز میخواستم ببینم محیطش چطوری هستش
خودتون میدونیدکه منظورم چی هستش
ممنون میشم جوابمو بدید
منظومه مثنوي كه در زير ميخوانيد حديث خاطره هاست. خاطره دلهايي درد مند كه در يك فاصله زماني به اندازه اوج جواني گرد هم جمع بودند ، تا از خرمن فرهنگ هزاران ساله ايران زمين خوشه هايي پر از دانه هاي ادب برچينند و به آناني كه در پشت قرنهاي كهنه بر ميدان فصاحت اين كهن بوم و بر به علت جهالتشان و نه بلاغتشان، خرده ها گرفته اند ، بتازند و بنيادشان براندازند. آمده بودند با دستاري پر از مهر. گرچه حديثشان حديث درد است وبلا و خاطره هايي تلخ و نا بجا ، اما.......
اسامي به ياد ماندني كه در اين مثنوي ميدرخشند نام كساني است كه با اين حقير ، به حكم علموا العلم ولو بالصين روزهايي پراز سختي و فلاكت را گذرانديم و حالا يادشان برايم تداعي باهم بودنهاي سرشار از خاطره هاست.
دفتر تا خورده تقدير را كردم نگاه
خاطرم آزرده شد زين دفتر مشق سياه
آرزو هايم اسيري گشته در دستان باد
خاطراتم پرپر از اين تند باد بد نهاد
سنگ غم آمد دل چون شيشه ما را شكست
تلخي روز جدايي بر دل خوبان نشست
باقلم گفتم نخواب امشب كه وقت خواب نيست
با غمم دمساز شو امشب كه در دل تاب نيست
گر من از ياران پاكي چون كرم گردم جدا
مهرباني نقص ميگيرد زكار وبار ما
فرصتي ديگر نباشد تا بگويم با امين
درد دل را در دل شبها به الفاظي غمين
مشكلي گر پيش مي آمد ز اين ايام تلخ
از لب منصور شيرين مي نمودم كام تلخ
من گرفتم درس يكدل بودن از آن بي ريا
كامجو نامش نهاده بود بابا بي خطا
ساده بودن همچو كوناني نمايم آرزو
ساده دل هم عزتش افزون شود هم آبرو
بس سحر گه بانگ نوري راه مي زد خواب را
تا كند بيدارمان نوشيم جام ناب را
هم نمي بينم دگر اشعار زيباي كثير
او نمي گويد ببين جوكار عيبش بگير
از رحيمي شعر ناب كه شدن آموختم
وز همايون درس با غم ساختن آموختم
خسروي خونگرم و يكرنگ و سراسر مهر بود
عشق پاكان از جديدي داشت هرچه تار و پود
همچو كورش وان دل دريايي اش پيدا شود؟
چون عليخاني كجا ياري نكو سيرت بود
وان ظرافتهاي طنز آلود نازي را نگر
بي حضورش باده را در مجلس شادي مبر
هركجا حرفي ز عشق و عاشقي باشد ميان
نام احمد باولي بر تاركش باشد عيان
مشرب خوش را ز بهمنيار ما آموختيم
عاقبت شام فرقت امد و ما سوختيم
رستمي و آفت گل گشتن او در ارم
وان حديثش كز تبار رستم زال زرم
طاهري وان نثر شيوايي كه دارد همچو آب
معني شيوا و شيرين برتر از رؤيا و خواب
شه مرادي كز سپهري نقل معناها نمود
شكوه هايي كز همه خوبان چناني وانمود
يا عناناتي كه گوي معرفت داري خريد
رقيه وان رنجي كه از حذفي بد موقع كشيد
گريه هاي انسيه بهر تعهد روز و شب
لابه هايش ذكر يارب يارب او سوي رب
اسوه هايي همچو دولتخواه و اژگان در عفاف
زينتي برتر ز عفت نيست بي شك وخلاف
ميترا چون عارفان كنج كلاسش در سكوت
هم نصيري از وقارش ذكر خواند در قنوت
از فروزان قصه هايي در متانت خوانده ام
بر زبان جاري نمودن را ندانم ، مانده ام
چون حكايت آمد اينجا، اين قلم در هم شكست
همدم غم شد بر روي هرچه شادي راه بست
زود ميميرند جانا لحظه هاي قيمتي
مثل گلهاي شقايق ناز و خوب و زينتی
غلامرضا جوکار
